جعفر شهرى باف

94

طهران قديم ( فارسى )

نه خ . . . ترا كه . . . از آغا محمد خان سر سلسله اين خاندان نيز مشابه اين حالت بظهور رسيده بود كه چون بنا به سنت در هر عيد و سلام و مناسبتى بايد قصيده‌اى در مديحه‌ى شاه سروده عرض حضور بكنند و شعرا در هر نوبت به جاى صله و تشريف جز چوب و كتك و پس‌گردنى نمىخورده‌اند ناگزير كار مدح و ثنا معطل مانده ناچار متوسل به نظير « طاق يا جفت » « 5 » و « شير يا خط » « 6 » و « خير و شر » « 7 » مىشوند ، تا قرعهء فال به نام پيرمردى افتاده خلاف ديگران اقدام به سرودن اين رباعى هجو مىكند : نه عقل ترا كه وصف عاليت كنم * نه فهم ترا كه حرف حاليت كنم نه ريش ترا كه ريشخندت سازم * نه خ . . . ترا كه خ . . . ماليت كنم « 8 » كه همه دلهره‌ى بباد رفتن سر او در دلشان مىافتد و بجاى آن لبخندى

--> ( 5 ) . دو سكه باريك كه در پشت گرفته بر سر يكى يا دو تا بودنش كه طاق يا جفتش ميگفتند شرط بسته يا به آن تفأل و تطير كه بكنند يا نكنند ميزدند . ( 6 ) . همچنين با انداختن سكه‌اى به زمين كه به هوا پرت نموده يا در مشت پنهان كنند همين نظرات منظور ميكردند و شرط بردن يا به آن عمل كردنش آن بود كه سكه‌اى را در مشت گرفته پس از شرط بستن شير يا خطش مشت را گشوده كه موافق گفته طرف گوينده برنده و خلاف او بازنده‌اش معلوم ميگرديد و طريق ديگرش هم آن كه سكه را با تلنگر بالا افكنده به زمين بيندازند . ( 7 ) . با سر چوب يا نك چاقو خطوطى ناشمار به روى زمين خاكى كه « به غير خاكى نبود » كشيده با جدا كردن و گفتن خير ، شر فال گرفته كه شروع نموده يا منصرف ميگشتند ، كه اين عمل اكثرا از طرف قماربازهاى قاپ‌باز كه كدام ابتدا به انداختن قاپ بكنند صورت ميگرفت . ميگويند اين سنت از شمر در وقتى كه در بريدن سر امام حسين ( ع ) مردد ميماند مانده است . ( 8 ) . آغا محمد خان پادشاهى بود سفاك و بىرحم و حريص و دنى كه دورهء حكومتش تماما به خونريزى و گردآورى مال سپرى گشت و براى سكه‌اى سرها به نيزه كرده بخاطر لؤلوئى لئالى چشم‌ها بيرون مىآورد . نه كسى رنگ انعامش مىديد ، نه مذاقى طعم طعامش مىچشيده از ابتكاراتش در قساوت فراهم ساختن بستان‌ها از آدميانى كه زنده زنده به صورت واژگونه در خاكشان مىنشانيد و همچنين ساختن مناره‌ها از سرهاى بىگناهان كه با خشمى دستور قتل عالم شهر و شهرهائى مىداده است و خواستن به وزن و كيل و شماره چشمهاى مردان و پستان زنان و نگذشتن از خون صغير و كبير با اندك بد گمانى به اطرافيان ، الى آخر كه شاعر رباعى را به همان مناسبت وادار به سرودن آن مىكند كه اگر عقل مىداشتى براى چند صباحى سرورى ، لعن ابدى براى خود نميخريدى و اگر فهم داشتى پند ناصحان مىپذيرفتى يا از گذشتگان عبرت مىگرفتى ، علاوه بر نداشتن ريش در اثر نداشتن بيضتين و بخاطر ريختن موى صورت و نداشتن ريش كه به همين جهت او را « آغا » مىگفتند كه به بانوان خطاب مىشد مثل آغا بگيم ، آغا بانو ، گلين آغا . علاوه بر كراهت منظر كه وى را منفور خاص و عام ساخته بود .